X
تبلیغات
جملات گریه دار



نوشته شده توسط mohadeseh در ساعت 2:45 PM | لینک 

یکى از فانتزیام اینه تو خیابون دوس دخترم و با یکی ببینم بعد من برم نزدیکش یه تف درشت ابدار بکنم تو صورتش بگم لیاقتت همینه بعد یه دوست دختر خارجى خوشگلم با یه پورشه بیاد بگه ” ehsan come on ” بعد منم بگم ” Ok baby i am coming ” بعد تو افق محو بشیم و جى اف اولیم از بغض بمیره یه تف دیگه رو جسدش کنم به روح هم اعتقاد ندارم
نوشته شده توسط mohadeseh در ساعت 0:28 AM | لینک  | 

سلام خوبین؟امروز رفتم خونشون دلم براش تنگ شده بود نبوداااااااا ولی یواشکی از عکسش عکس گرفتم
نوشته شده توسط mohadeseh در ساعت 0:17 AM | لینک  | 

سلام خوبین؟امروز رفتم خونشون دلم براش تنگ شده بود نبوداااااااا ولی یواشکی از عکسش عکس گرفتم
نوشته شده توسط mohadeseh در ساعت 0:15 AM | لینک  | 

سلام خوبین؟امروز رفتم خونشون دلم براش تنگ شده بود نبوداااااااا ولی یواشکی از عکسش عکس گرفتم
نوشته شده توسط mohadeseh در ساعت 0:14 AM | لینک  | 

از رها کردن نتــــرس

هيچ کس نمــــي تواند چيزي که مال توستـــــ را از تو بگيرد

و تمام دنيــا نمي توانند چيزي که مال تو نيستـــــ را برايتـــــ حفظ کنند

نوشته شده توسط mohadeseh در ساعت 6:47 PM | لینک  | 

می دونی چرا وقتی میخوای بری تو رویا چشمهات رو میبندی؟

وقتی میخوای گریه کنی چشمهات رو میبندی؟

وقتی میخوای خدارو صدا کنی چشمهات رو میبندی؟

وقتی میخوای کسی رو ببوسی چشمهات رو میبندی؟

چون قشنگ ترین لحظات این دنیا قابل دیدن نیستن !

نوشته شده توسط mohadeseh در ساعت 6:43 PM | لینک  | 

خدایا ، راهی نمی بینم ، آینده پنهان است …

اما مهم نیست ، همین کافیست که تو راه را می بینی و من تو را …

نوشته شده توسط mohadeseh در ساعت 6:42 PM | لینک  | 

خدایا ...!

گاهی تو را بزرگ می بینم و گاهی کوچک ،

این تو نیستی که بزرگ می شوی و کوچک ...

این منم که گاهی نزدیک می شوم و گاه دور ..

نوشته شده توسط mohadeseh در ساعت 6:41 PM | لینک  | 

امشب مثل هر شب نبود آسمان چشمانم به جای ستاره پر شد از قطره های باران وبر بام دلم بارید .امشب آسمان نگاهم رعد و برقی داشت که درختان قلبم را به آتش کشید. نمیدانم چرا وجودم را یکباره طوفانی در بر گرفت وسوز سرما مهمان خانه قلبم شد.امشب یک نفربا گامهای خیسش وپالتوی بارانیش افکار ورویاهایم را نمناک کرد کسی بود که با خودش یک سبد تنهایی ویک بقچه صداقت داشت که می خواست در وجودم پنهان شود .غریبه ای که انگار سالهاست که مرا می شناسد غریبه ای که مثل تو ...یه غریبه آشنا

خیلی دلم گرفته....میخوام گریه کنم...اما دیگه از گریه های شبانه هم خسته شدم...خسته ام از اشک هایی که هر شب روی بالشت به جای من میخوابن....خسته ام.....خسته..

نوشته شده توسط mohadeseh در ساعت 7:41 PM | لینک  |